شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و بیست و ششم :
صدایش غم آلود بود، اما پر از آرامش وصف نشدنی بود. چشم هایم را برای یک لحظه بستم باد موهایم را به بازی گرفت.
-خیلی وقته منتظرته. زندگیش مثل اون طوفان بیرونه، اما الان توی این سرزمین داره می چرخه.
انگار داشت حس و حال شخصی را توصیف می کرد.
-تو...تو کی هستی؟
وقتی سرش را برگرداند چشم هایم را پوشاندم، نور زرد و روشنی توی صورتش بود که اجازه نمی داد تشخیص دهم کی بود.
نور هر لحظه ب
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Sarina
1قلبم اکلیلی شد🤧🥲
۲ سال پیشنسترن
2آی لاو حدیث جان
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
ای لاو یو توووو
۲ سال پیشدنیز
1اینقدر خوشحال شدم که قابل توصیف نیستتتتت🥰
۲ سال پیشساناز
2❤️🧡💛💙🩵🤍🩶💚💜🤎
۲ سال پیشالینا
1واییی خداا عالیههه
۲ سال پیشAa
2زیبا ودلنشین مرسی حدیث جون👏🙏🌺
۲ سال پیشبرازنده
1آرنو دوست دارم😍
۲ سال پیشهستی
2مرسی از رمانت حدیث جون روزمو میسازه🥺♥️♥️♥️
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
قربونت🥺
۲ سال پیشصحرا
5این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
لیلی
2وایییی عزیزدلم میدونی چقدرررر منتظرت بودیم تا برگردی؟! دلمون شاد شد😂 مرسی از حدیث عزیز برای بخشیدن دوباره آرن به ما🔪🌚
۲ سال پیشyasna
3عاشقتم حدیث 🫀🫀🫀
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
منم همینطور❤️
۲ سال پیشفاطمه
2ای خدا چقد این دوتا خوبنن🥺🦋💙
۲ سال پیشفاطمه ❤️
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نشمین
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم دیگه اگه شما وساطت نمیکردین الان اینجا نبود😔😂
۲ سال پیشمن
2آخی ای خووودااا🥹
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

لیلا
0♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️